از کجا شروع کنم


از خودم


نه


از صديقه شروع ميکنم


و بزرگواري صديقه


و اخلاق خوب صديقه


 


فکر کنم بايد ازش ياد بگيرم


*سکوت بزرگوارانه رو به اخلاق نيکو*


 


آره


امروز خواستم يک لحظه صديقه باشم


همونقدر دوست داشتني و دلنشين 


همونقدر بزرگوار و خوب اخلاق


 


 


چند روز پيشا تو گروه کادر يه پيام گذاشتم براش که تند بود:


___مثکه شما از دکترا دکتر تري____


خدا منو ببخشه


چطور به خودم اجازه دادم با دوستي که اينقدر زياد دوسش دارم اينطور تند حرف بزنم اونم در حضور اعضاي گروه نه پي وي. من بيراه نميگفتم.يعني هدفم بي ادبي نبود و فقط خواستم تذکر بدم ک تشويش نکن صديقه ولي لحن م تند شد اونم در حضور جمع.بعدش پيامک عذرخواهي دادم اما از خ اي خودم شرمنده شدم و گفتم من تو جمع بي ادبي کرده بودم پس بايد تو جمع هم معذرت ميخواستم نه تو پستو و از طريق پيامک!


من و امثال من ياد ميگيرند از کساني که شايد فکر ميکرديم کمتر بشه ازشون چيزي ياد بگيريم.


شايد اگ مهديه اينقدر در جواب من بزرگوارانه سکوت ميکرد


الان قلم نميزدم


اما صديقه


 


چقدر که من دوسش دارم


 


دفعه اولشم نبود البته


تو اين زمان تقريبا سه ساله ک ميشناسمش 


زياد پيش اومده بود که با زبونم باهاش تلخي کنم و اون يا آرومم کنه با لبخند يا سکوت کنه و بگذره يا عذرخواهي کنه و راهکار بده يا دل به دلم بده


 


سر خيلي چيزا با هم کارد و پنير ميشيم چون اختلاف نگاه داريم شايد اما دوست دارم جنس بعضي مدل بودناشو.


 


يا مثلا يه ويژگي ديگه ش که تو چشم م زياد اومده اين مدت:


جدل نميکنه


و اين از صدتا منبري که روحانيون مملکت تو ميکروفن داد بزنه رسول اکرم فرمود جدل نکنيد زيرا از همه ش براي من آموزنده تره و رسوخ ش به قلبم بيشتر. نمونه عملي ديده بودم اخه.


 


امروز با فرشته بحثم شد تو سروش


نميدونم اونور سروش اون چه حالي شد


اما اينور سروش من اشک تو چشمام جمع شد و دلم لرزيد


خواستم جوابش رو دو برابر بدم و بزارم کف دستش اما


ندادم جوابش رو


نه اينکه چون خيلي دوسش دارم


نه اينکه چون خيلي بهش مديون ام


نه اينکه چون شرايط حالشو درک کرده باشم


چون خواستم صديقه صولتي بودن رو تمرين کنم.


 


طعم تو چه مزه اي هست صديقه؟


نميدونم


فقط ميدونم


مزه خدا ميده گاهي اوقات بعضي رفتارات.


 


+رفيق روزهاي خاطره_کادر حوزه_رعناي من_چنار واحد خواهران:)


+اگه يکيو بشونند جلوم و بگن بايد با استارت حرفت دل اين ادم رو نرم کني من ادمي هستم که با عنق ترين آدم جهان هم ميتونم ارتباط بگيرم و يخ ش رو آب کنم شايد چون مجهزم ب نعمتي به نام شوخ طبعي.همونطور ک خيليا مجهزند به عنصر ديني و با نور الهي ک در وجودشون دارن طرف رو جذب ميکنن.منکه نور مور که تعطيل.بيشترم کخ موخ دارم :)


ولي طرف ادمايي ک حرف مشترک باهاشون نداشته باشم اصلا و ابدا افتابي نميشم چون متنفرم ازينکه يک ساعت با هم باشيم ولي بين مون ب سکوت بگذره و کلافه بشيم.حتي تو اتوبوس هم وقتي يکي از دوستاي قديمي م ميبينم ولي ميدونم اگ برم سمتش و سلام بدم هيچ حرفي براي اشتراک نداريم خب نميرين يا حتي خودم رو قايم هم ميکنم گاهي اوقات يا مثلا سرم تو گوشي ميکنم انگار شتر ديدم نديدم تا يا اون پياده بشه يا من.مورد داشتيم خودم رو ب خواب زدم و سرمو گذاشتم رو صندلي و چشمامو بستم تا رنج سکوت بين مون رو تحمل نکنم و به فکر فرو رفتم تا پياده بشه يا بشم.البته گاهي اوقاتم خدا گذاشته تو کاسه م و از قضا همون طرف رو اورده تو اتوبوس تو حلقم ک همو ببينيم و در عمل انجام شده قرار بگيرم و مجبورا مغز متعالي رو بپوم بلکه تا پايان مسير چهارتا حرف توليد کنم که تمام مسير يه چرت و پرتي گفتيه باشيم و ته مقصدهم تو دلم بگم: چي خونوک.البته يه بار ک خدا گذاشت تو کاسه م خانم رضواني رو و از قضا ممنون خدا شدم که اونشب علي الرغم همه نقشه هام براي فرار از ايشون و دير  تر از ايشون از حوزه خارج شدن و نماز خوندن و اروم رفتن و .فقط براي اينکه چون هر دو مون با يه خط ميريم هم کلام نشيم ولي باز خدا انداخته شون تو دامن م.حتي اولش ک ديدم از پشت شيشه که از تو ايستگاه جلو در دانشگاه وارد اتوبوس شدند نقاب چادرم رو زدم و سرم چسبوندم ب شيشه و حدس ميزدم مثه اين اسکولا شده الان قيافه م که منو نبينند و برن صندلبگي هاي پشتي اتوبوس بشينند ک اب از اسياب بيفته و خدا جون طي يه عمليات:


و مکروا مکرالله والله خير الماکرين گند بزنه تو سناريوي يه ترس يه دختر!


و از قصا ايشون منو ببينه و از پشت نقاب تشخيص بده و بياد صندلي جلوي در کنارم بشينه و من کلي چيزي ازسون ياد بگيرم و با يه حس عميقي ازشون جدا بشم و بگم: خيلي دوستون دارم و شکر خدا کنم و يادم بياد که:


عسي ان تکرهوا و هو خير لکم


 


همه اينارو گفتم ک گفته باشم که:


صديقه ازون کساني بود ک روز اول که وارد مسيوليت حوزه شدم حس کردم همونيه که ميخوام.گفتم ايول.يارت جور شد.ب چه لحاظ.ب لحاظ اينکه من هرجا ميرم بايد بساط جيغ و جيغ و نشاطم و شرارتم فعال باشه و براي محقق شدنش يکيو ميخوام مثه خودمصديقه از جنس خودم بود پس پسنديدمش.و بعدش که دم به دقيقه کوله تجربه ش رو در اختيار من قرار ميداد که من شوت بازي درنيارم تو مسيوليت و اذيت نشم ؛ بيشتر محبتش وارد شد ب دلم ب صورتيکه اولين بار ک جدي دعوامون شد تو بازگشت از سفر تهران کادر؛ من پوکيدم از ناراحتي.چون هم دلم گير بود و هم من ادمي نبودم ک نمک نشناس باشم و هم غرورم نميزاشت  غلط کردن رو صرف کنم و هم دلم تنگ بود ولسش و هم ازش تو حوزه خجالت ميکشيدم ک حتي مستقيم نيگاش کنم و تز اتاق خواهران فراري بودم ک برخورد نداشته باشيم و هم و هم و هم


 


 


امروز به وقت اذان صبح فرشته کاملا منظور منو چپکي متوجه شد


من فقط خواستم تاييد خودشو بگيرم اون فکر کرد دارم شونه خالي ميکنم 


و خب کنايه دار بارم کرد و آب پاکي ريخت رو دستم 


اومدم بگم:


اصن تو کي هستي که .


مغزم گفت: ريحان، صديقه باش 


و من پذيرفتم که خودم نباشم 


 


 


+خدايا بپذير سکوتم رو :"(


+راستي امروز ميلاد حضرت سجاد است :")


 


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

تعمير تلويزيون در منزل ، تعميرات تلويزيون ال جي و سوني و سامسونگ رادیکال آزاد دفاع حقوقی در برابر دعاوی بانکها، مشاوره و وکالت تخصصی در امور بانکی افزایش رایگان بازدید واقعی و بهبود رتبه الکسا سایت بازدید باز تجهیزات آشپز خانه صنعتی در دله upnama2019 امـیــــــد آسان بار تحولي عظيم در صنعت حمل و نقل بار